هديه هديه ، تا این لحظه: 15 سال و 8 ماه و 16 روز سن داره

هديه خانم، مغز بادوم

هزار حرف نگفته 2

دوباره سلام عشق نمیدونم چه مشکلی پیش اومده که صفحه ارسال مطلب کامل باز نمی شه و نمی تونم برات عکس بزرام یا فونتا رو تغییر بدم اما فعلا می نویسم تا ببینم می تونم درستش کنم یا نه جونم برات بگه از اونجایی که مادرجون ربابه و بابا علی اینجا ویلا خریدن حالا دیگه بیشتر فامیلارو میبینیم اواخر بهمن بود که عمه محبوبه و عمه منیر اومدن اینجا همون موقع مادرجون و مامان اکروم و بابا سعید و بابا علی و دایی صادق اینا و دایی داوود اینام تونجا بودن و خلاصه جمع مون جمع بود باز چند روز مونده به عید مادرجون اینا اومدن و دو روز مونده به سال تحویل رفتن و به جاش بابا سعید اینا با دایی احمد اینا اومدن و بعد از سالها روز اول عید همه دور هم بودیم روز 4 عیدم ما با هم رف...
31 فروردين 1394

هزار حرف نگفته

سلام عزیز دلم ببخشید با یه عالمه تاخیر اومدم چون مطالب طولانی میشه چند تا پست میزارم یه پست جا گانه هم واسه مهگلم میزارم اول لت تاخیر و بگم ا مهم تر از همه تنبیلی بعد خونه تکونی قبل عید بعد عمل کردن خاله ازاده دختر عمه پدرت که دل و دماغ نذاشت واسه ما بعد مهمونی های عید خلاصه ببخشید دیگه حالا برات بگم عشقم این روزا حسابی بزرگ شدی و حرفا و کارای بزرگ بزرگ انجام میدی چندروز قبل عید بود که وقتی می خواستیم بریم خرید گفتی که مادر من پول میزارم تو کیفم تا پول به اندازه کافی همرامون باشه بعد بدو بدو رفتی سراغ قلک پول خوردات منم گفتم که لازم نیست و من پول به اندازه کافی دارم و تو هم خواستی که به تو هم پول بدم وقتی رفتیم مغازه و خرید کردیم شما هم چند...
23 فروردين 1394

تولد

سلام عشقم برای شما تو پست قبلی نوشتم این پست مخصوص مهگل سلام نفس عمه روز تولدت 9 بهمن93 ساعت 10:45 دقیقه است متاسفانه نتونستم همون روز اول ببینمت و وقتی رسیدم وقت ملاقات تموم شده بود و به عکسات اکتفا کردم روز دوم وقتی اوردنت خونه دیدمت نفس عمه چقدر زیبا بود دیدنت بوییدنت توی اغوشم گم شدی و عمه غرق خوشی شد مثل بچه ها ذوق کرده بودم دلم می خواست فقط تو بغل خودم باش همه ساعت ها و صدا ها و ادم ها و همه چیز همون جا تو همون لحظه بمونه و من باشم و تو و البته هدیه که عاشقت شده بود نفس عمه مامان مرجانت کلی برات وسیله خریده بود و خیلی اتاقت قشنگ شده بود تازه کلی هم لباسای قشنگ برات بافته بود که یادم رفت ازشون عکس بگیرم نافت 8اتمین رو...
21 بهمن 1393

تولد

سلام عشقم  9 بهمن که رفتیم خونه مامان اکرم تا 18 بهمن اونجا بودیم تو پست قبلی گفتم که همون روز مهگل به دنیا اومد و ما هم برای دیدن اونا رفتیم ورامین تولد شما رو هم همون جا گرفتیم البته شب مهمونی دایی احمد که به مناسبت تولد دخترش برگزار می شد لطف کرد و اجازه داد که ما هم برای شما تولد بگیریم البته مهمونی دقیقا روز 16 بهمن یعنی تاریخ اصلی تولد شما بود خلاصه که تولد خوبی شد از طرفی هم مامان اکرم چون می دونست شما دوست داری لباس عروس بپوشی بنابراین برای شما دو تا لباس عروس دوخید(دوخت) یکی کوتاه و اون دومی بلند و سفید که البته شما عاشق دومی شدی و همش می گفتی حالا فقط مونده وساللاش(وسایلاش) وقتی پرسیدیم وسایلاش چی هستن گفتی کفش پاشنه ...
21 بهمن 1393

هول هولکی

سلام نفس اینارو همش دارم تند تند می نویسم که فقط تاریخاش از دستمون در نره  اول اینکه دو سه هفته پیش بابا علی و مادرجون ربابه چند روزی اینجا تو ویلای خودشون بودن و ما هم هر روز می رفتیم بهشون سر می زدیم و خلاصه حسابی خوش می گذشت تا اینکه متاسفانه بابا علی مریض شد و مجبور شدیم روز 24 دی بریم ورامین و بابا علی رو مستقیم بردیم بیمارستان البته الان خدار و شکر بهتر شده ما تا شنبه صبح اونجا بودیم و البته دو تا مهمونی هم رفتیم خونه دختر عموی مامان اکرم و خونه خاله مریم دختر عموی خودم اما خوب به علت وضعیت بابا علی حسابی نگران بودیم روز جمعه26 دی هم مامان اکرم سمنو پخت خلاصه بعد از اومدن ما از ورامین بابا علی هم از بیمارستان مرخص شد ...
8 بهمن 1393

اولین های هدیه

سلام عشقم این اولین تکلیف مدرسه البته بگم همون روز اول تکلیفت رو جاگذاشتی بعد من برات اوردم مهد روز 5 شنبه 27 اذر اولین هدیه یلدای هدیه اینم اولین عکس هدیه تو مهد عزیز دلم دیروز روز اول ربیع الاول روز تولد قمری تو بود تولدت مبارک باشه عشقم راستی شب یلدا رفتیم خونه مامان نرگس عمو جابر اینام بودن خیلی هم خوش ذشت عصر همون روزم رفتیم خونه عمه حدیقه پدرت سفره برای امام حسن داشتن که اونجا هم عمه ذلفا رو دیدی کلی بهت خوش گذشت امروز هم برای دوره رفتیم خونه دوستم که مامان پانیذ بود خاله بهجت که البته فامیل پدرت هم می شهکه کلی با پانیذ بازی کردین و اتیش سوزوندین دوستت دارم عشقم برای مهگلم سلام ع...
4 دی 1393

روزهای گذشته

سلام عشقم ببخش دیر به دیر مطلب می ذارم دلم می خواد زودتر بیام اما هر بال یه کاری پیش می یاد دختر قشنگم این روزها حسابی سر گرم هستی ماه پیش روز 28 ابان رفتیم ورامین و تا7اذر اونجا موندیم خیلی خوش گذشت رفتیم خونه زندایی مریم خونه خاله مریم دختر عموی من خلاصه حسابی تفریح کردیم چند روز قبل از این که بریم قرار بود از طرف مهد برین اردو اما چون هوا سرد بود نرفتین من فکر می کردم در این فاصله بچه هارو بردن اردو اما وقتی برگشتیم روز 10 اذر با دوستات رفتین الدو(اردو) ظاهرن خیلی هم لذت بردین چون هنوز هم بعضی وقتا شروع می کنی به تعریف کردن از مثلا می گی خاله فهیمه منو بغل کرد از سرسره پیچ پیچی سر خوردیم یا منو نرگس روی یه صندلی نشستیم اینم بگم م...
24 آذر 1393